به گمانم سر لج داری و من سخت بر آنم که بمانم سر لج/ دست و پا هرچه بخواهی بزنی ، بیش بزن، من که بمانم سر لجعاقبت خسته شوی، یا ببری دست به بالا سر خود، گویی که تسلیمی و من/ بزنم خنده به رویت، بنشینم که نشینی به برم، چای بریزم که بنوشیم دمادم سر لج
گویمت یک غزلی ناب بسوزی که چرا چای من اینقدر بسوزانده لبت/ من بخندم به لبت، باز بریزم قدحی دیگر و گویم غزلی داغ تر آن هم سر لج
تو گمانت که شوی یار لباسوز من ای سردمزاجین طرب انگوری خام؟/ مطربم، مست و قدح باز و گمانم که بمانم به تداوم سر لج
یک نصیحت کنمت گوش بگیر و به غلامی تو بیاویز به گردن یا گوش/ در میخانه که آیی به کمر بند تو زنار و بزن چرخ دمادم سر
برچسب: عروض,
نویسنده: مهران زارعیپور
من از هر ریسمانی می هراسمخواه پاکی را به دامن بغچه داردیا که همچون شبمیان ظلمت ابهام هایش تیره باشدمن گمانم بره ای تنها میان گله گرگان صحرایملب و دندان و چشمانی حریصانهز هر سو، سوی من عشقانه می نالدصدای زوزه، جیغ، شاید صدای عشق!من ار هر بی سکوتی می هراسمگاه می بینم به خوابم لحظه ای را گرگ هستم!ناگهان از حرص گرگی می پرم از جایمن بره ام...یک بره پاک و سپید و آه بی دندان!خدایا حفره ای!یک جای امنی!عزلتی!تنهایی بی هرکسی!ای خدا من بره ام!این بره بودن را هزاران بار بیشتر دوست می دارمنمی خواهم که باشم گرگ!من از دندان چه بیزارم!خدایا بره هایت را تو چوپان باشاین گله ندارد جز سگان هار!!!
كليدواژه ها: مد
برچسب: سکوت,
نویسنده: مهران زارعیپور

گاهی میان این همه حضارِ دوست، من... تنهاتر از همیشه می زنمش غیبتم به تیک
صد های و هوی می کنم و آخر از همه... ساکت نشینم و هی می شنوم تیک، لیک
این رسم و نامرادی عالم ز خاک نیست... شاید ز روح خدایی است که تنهاست، نیک نیک
من صحبتم به خدایی که کوست، چیست؟... این آش کشک خاله خدایی ست، دیگ!!!
خواهی بخور، نه؟، بریز دور، حساب می کنند... هر یک قُلپ نفسی که می کشی از زندگی تو شیک!

آرزو دارم که وقتی قله ای را فتح کردم،
پای هیچ انسان نبینم روی آن،
آنگاه، بنشینم
و رد پای خود را محو گردانم
و آن هنگام،
بخواهم اژ خدایم،
می شود زین پس نباشم یک نفر انسان؟
ندا آید...
تو هم انسان نباش،
همچون هزاران جای پای قبل!
برچسب: انسان,
نویسنده: مهران زارعیپور

ما که امید نداریم در این دیر ممات... جز به لطف و کرمت صاحب حاجات و برات
چرخ گردون بزند چرخ به گرد حرم ات... باب حاجات تویی هاشمی ابن القمرات
خم به ابرو نگرفتم ز تلاطم که منم... تیغ تیزی که کشیدم ز نیامم به حیات
آن حیاتی که به آرام گذشت از ما نیست... ما بلاخیز و بلاییم نهراسیم ز مات
یا خدا چرخ به دست تو و گردون نگهت... چشم کوران بلا سوی سوا باد ممات
کاش میشد رنگ را بی رنگ کرد... زد شکست آن شیشه را هم سنگ کرد
کاش میشد روزها را باز از... ابتدا آغاز کرد، هم شنگ کرد
کاش میشد تیک تیک سال را... بار دیگر هم چو یک آونگ کرد
کاش میشد روزگار نامراد... یک خری بر این مرادک، منگ کرد
کاش کاش اسفندها را روی دل... می شد آتش زد و دودش فنگ کرد
کاش این دلها که گردیده غمین... دوری اش را تا ابد، اُردنگ کرد
دست بر زخمان این جیگر مزار... من که دیدم سنگ قبرش را دوباره سنگ کرد
عید می اید و خندان می شویم... عاقبت این چای ما جوشنگ کرد
آن صفا کز یادتان مانده است، هان؟... از شماها بود و این، بد اَنگ کرد
جمع ما باشد هزاران سال، بود... ای خدا، شاید به سازم چنگ کرد؟
من
برچسب: عروض,
نویسنده: مهران زارعیپور
بگذار که فریاد زنم عاشقم منم... هر چند عشق گفتن این گفتنی که نیستبگذار یک غزلی را بنویسم به نام تو... بر این جریده ثبت کنم، نامه ناله نیستبگذار بگویم که نفس می کشم فقط... آید دمی که تو گویی زمانه نیستاینقدر نگو نیست هست باورت شود... روزی که آید و شاید خیاله نیستاین شعر من از تو به کجا می رود؟ بگو... شاید به مقصدی که مقصدکی جز سرابه نیستراستی وقت چای خوردن با من نداری هان؟... هر شب بدمم تازه چای و تازه نیست!اینک دوباره مثل هر شب من هفت جوش شد... فنجان چای سرد تو بازم بهانه نیستیک طعم تلخ قهوه می دهد چای سرد من... اینجا که تو هستی که قهوه خانه نیست!!!!تو تو، من و من سالهاست با همیم... وقتی که م

![]()
آشفته تایپ می کنم ثانیه ها را به یاد تو... دم، بازدم ساکت من، دنگ داد تو
به دور خودم چرخ می زنم، آونگ خاطرات... امروز و روزهای دگر، صورت زیبا و شاد تو
این چند حرف، بوسه ی پایانی من است... این خرمن جانم که رفته سراسر به باد تو
یک نقطه می گذارم و چند نقطه، تمام شد... سفید جوهر جانم، سیاه نگارین مداد تو